...ومحبتت بدترین کیفر من است
...پررومیشوم آقا...پررو...
۲۴/۲/۸۷
...ومحبتت بدترین کیفر من است
...پررومیشوم آقا...پررو...
۲۴/۲/۸۷
وطرحی برامتدادخاکستری چهاردیواری ام کشید.
خانه دیگرعبوس نبود.
۲۲/۲/۸۷
بابل
مرد به بوعلی گفت تو که انقدر خدا خدا می کنی کجاست بمن نشان بده ؟
بوعلی با لبخندی بی نگاه رفت.
روزی دیگر مرد آمد
چهره اش مچاله
چشمانش چیزی به درآمدن از حدقه نمانده بود،گفت که شکمم درد میکند-عجیب.
بوعلی گفت درد!؟کجاست بمن نشان بده؟
مرد بی طاقت با فریاد گفت مگر درد نشان دادنی هست؟
بوعلی گفت با همان لبخند روز سوال
بهمان دلیل که درد نشان دادنی نیست،خدا هم همینطور.
در گوش بوعلی گفتم
درد حس است
بازتابش چروک صورت و ناله هست
اما
آیا خدا هم حس هست؟
بوعلی از آن وقت تا بحال دارد فکر میکند.
۱۱/2/87
بابل
پیش از کوچ ساکنان
(نمیدانم کی؟)
به ساختمان نو
آنتن سقف پر بود از کلاغها.
31/1/87.بابل
بهار نارنج
بازی می کند با پرکهای بینی ات
وقتی که هوا می مکی.
در چرخش رو به بالا
در قفسه های سینه باز میکند
برای خودش جایی.
(مثل جنین دم زایش
که پوست شکم مادر را هول میدهدرو به بیرون
تا جایی باز کند برای خودش)
حظ می دهد به ریه ها
خوش میکند جایش رادر اندامها
و می رویاند در روزنه های تن
بهارهایی از نارنج.
30/1/87.بابل
مطابق عادت
باز هم پرستوها
آمدند
وبوسه ای از لبانم گرفته- نگرفته،
می روند.
28/1/87
بابل
تمام روزنه های شهر
بوی بهارنارنج میدهد
حتی
قفل بسته ی فروشگاهها در شب.
27/1/87
ساری