پاشیده بر روی شانه هایت
پیداست که صبح شد ـ رفیق.
میدان مجسمه را پشت سر میگذاریم.
تمام تبریزی های راه
نور می ریزند.
و از نارنجهایی که با خود نقش بهار هایشان را می آوردند
حیرت زده تر می شویم.
پرندگان و آسمان را
بدون دود و آتش و ابر
شتاب و دلهره
و التهاب زخم و دویدن
فرو خوردن لقمه های تازه ی حرف
و ترس از سهم سگان شکاری شدن
می توان دید.
می توان.
۸۸/۴/۹.بابل
پاشیده های مغزم را
گره می زنم
با طنابی
و چشمانم را با قاب سیاه عینکی بزرگ
باز میگذارم و
نمی ایستم.
اینک فریادها را میشنوم
با چشمانی دلهره
بی تکان لبها
و خفقان تیز نگاه مرد عابر
برای سکوتی بی پایان.
می دانم (تنها طوفان است که کودکانی نا همگون می زاید)*
و غفلت را چیزی جز همسازی نیست.
۸۸/۳/۲۹.بابل
*شاملو.احمد
ایران محترم صبور باش.
.
.
.
۸۸/۳/۲۴.بابل
تا بنا گوش
شکافی واضح ـ
عمیق
می گیرد تمام صورتم را.
باران که می بارم
به زمزمه ی بی وقت کلاغها
در بهار میر سم.
پاییز را مانده هنوز و
در گیر و دار چه کنم ـ
هستم.
۹/۳/۸۸.ساری
تقدیم به کسی که میخواهد برایم قصه ی پری دریایی را بجای غصه ی ماهی سیاه کوچولو تعریف کند.
مرگ من شگفت زده با تولدم که
متولد شدسهمی برای ناپدیدیم نداشت.
جایز نبود دیگر نبودنم
وقتی که مرا خواست.
سرودن آغاز کردم
مرگ بیچاره ی من
گوشه ای را برایم میز شد
تا در بودن سهمگینم کمک کند.
من و مرگ با هم میمانیم
حتی اگر نباشیم برای دست روی هم گذاشتن
کاغذ را محکم گرفتن
و نوشتن بر روی هم.
در راه بابل –ساری
۸۸/۳/۳
ببخشید!
خواستم بگم
خوبانت را که میبری
به سرگردانی من فکر میکنی؟
.
.
.
خوش به حال اون که بهار را فهمید و رفت.
۸۸/۲/۲۷.بابل
...و چقدر
بی ستاره می شود شب ایستادن
در ایوان بلند خانه ام تا صبح ناگهانی-
تا وقت بی حجاب دمیده شدن افق
وقت یاد
تا وقت نور-
نوشیدن طلوع خواب.
انگور میشود شاید نگین چشمهایم
در خوشه های زرد پلک صبح
برای شرابی سرخ تر از باران ظهر
در کویری بی رنگتر.
.
.
.
وقت رسیدن دانه های زیر پای من
رسیده است.
باید بخوابم-
یا آتشی بگیرم برای سیگار تشنگی،
قهوه ای تلخ،
شعری شاید...
۸۸/۲/۲۴.بابل