1:
زمان مات-
زمین هم
وروح بلند تو ای دائم خروشان
نوزاد.
و قرمز بی انتهای اعجاز قرنهاست-عشق
فقط عشق که به زلالی می برد این ماتی زمان-قرن عبوس من.
حتی
حتی فسیل قلب جانور از یاد رفته را.
آماده ای که تماشا کنیم
خطوط پیر خاطراتمان؟ها؟!
2:
...
88/8/19
بابل
زمان داره منو با خودش میبره
دیگه حریفش نمیشم،هرگز.باور کن.
اون منو حتی با خودش می کشونه
خیلی بد و گاهی نامردانه
.
.
.
ولی من بازهم
برای کندن گیاه از ریشه
دلم می سوزه
حتی اگه فرصتها بگذرن.
ساری.پاییزهشتاد و هشت
پانزده آبان ماه
ببین که چه جرم سنگینی شد
تنها اعتراض به واقیعت اکنون!
تنها به جرم هق هق یک حقیقت غبار گرفته-سنگین
و التماس سرد آهن
(حلقه های دستبند و بدتر پابند)
به سالهای اسارتت سوگند چیزی نگو.
(تداعی می شود برایت قبل از آنکه...نه؟)
ترس بارگی را نمیخوانم از اشکانت
ای صبر بی بدیل.
خواستی تا بار دیگر شسته-رفته تر ببینی.
(چقدر بد شد که دوباره ستم-این نانوشته ی جاری در رگ قانون-رشد...نه-تنه اش بزرگ شد!)
بی خیال
کوه هم که باشد نم اشک تو
من
و ما سستش میکند
خواهد ریخت.
88/8/5.بابل
نیمه شب پاییزی
برای حسین های منصف و همه کسانی که دلشان گرفت و تپید.یا علی