مثل خط تیره ام
عمود می شوم همچون شروع جمله ای باریک
وراه می افتم در ریز دانه های باران
خیس می شوم
تازه می شوم
دوباره خیس می شوم
نور می شوم
باران می شوم – در میان آسما ن تو
دمیده می شوم.
بابل
مثل خط تیره ام
عمود می شوم همچون شروع جمله ای باریک
وراه می افتم در ریز دانه های باران
خیس می شوم
تازه می شوم
دوباره خیس می شوم
نور می شوم
باران می شوم – در میان آسما ن تو
دمیده می شوم.
بابل
چه بوی دست میدهد – خط تو
وقتی که دلم تنگ می شود.
کتاب را ورق میزنم
نوشته ی خوش تو را - یواشکی
به لبم میزنم.
بابل
باران که تمام می شود
صاحبخانه همه ی حیات را می شو ید
تا رفتنت را زلالتر کند.
باز هم که نمی آیی تا چای دم کرده ی غروب را با هم
میان تنگ بی ماهی بنو شیم!
شاید آهنگی از سرزمین سکوت نواخته شود
و دوباره در خودمان دم کنیم!
مادر بزرگ چقدر قلبش نا سور شده.
از مرگ بیزار است اما خوب می داند که مرگ همیشه
در کنارش بیدار است.
مادر بزرگ می خندد که مبادا اشتبا ها جانش را بگیرد
مرگ.
مرگ امروز مثل گاهی وقتها غمگین است.وقت
میهما نی اش تمام شده و باید برود.
مرگ چه مست و طو لا نی می رود!
بابل
مادر بزرگم لبانش را چنان به دندان گرفت
به نشانه ی گناه
انگار گفته ام (فقط من ) خدا هستم.
طعم گس خون صورتش را مچاله تر کرد.
بخار میشوم برای بارید ن
از چای مانده - به قبل حا ملگی - جرعه ای مینوشم
با طعم مه.
آن شیطان بد ادا غلیظم میکند.26/8/86
به طواف سفره ی صبحانه ی مادرم میروم
وقتی که پنجره را
قا ب میگیرد بخارهای استکا ن شیر.10/9/86
چشمهایم دایم بارانی اند
حوصله ی ابروهایم را ندارم.10/9/86
دو روز تمام بغض میکنم حتی بدون یکدانه اشک.همه در دلم گلوله میشود و سرخی بر قامت چشمانم دلمه میشود از غصه و حیرت مرگ استاد.اکبر رادی نمایشنامه نویسی که زند گی برایش ملودی شا عرانه بود و گامهای خیس مه آلود مردی که (آهسته با گل سرخ) حرف میزند را بر خاطره ی عواطفمان مهری داغ میزند بی آنکه ثانیه ایی به فراموشی سپرده شود. برای مردی مینویسم که واژه ها یش بوی نم باران و سفالهای خیس خزه بسته ی شمال جادویی و سنگفرش مه آلود میدهند.شاید بتوان [برای اهل نسبیت نه به زعم نویسنده]همه ی عصاره ی هنر بیرونی رادی را در وقا ر و بزرگی اش و همچنین بلند بالایی طبعش دانست و درون زلال او که خبر هاست و آنکه خبر شد دگر با ز نیامد.10/10/86