"ها"
می کنی
در دهانم ،
یخ تنم آب میشود.
۱۵/۱۰/۸۶
بابل
زن ته چشما نش به رنگ غروب دریا بود
از پیاده روی ابری می گذشت
با چادری سیاه.
چادرش را لحظه ای به باد سپرد.
جنین مرده ای پیدا شد
که نافش را میمکید.
و دوباره چادر خاکی اش را قنداق پیچ خود ش کرد.
29/2/85
بابل
دستانم بوی غروب گرفته
باز هم گرسنه ام
و تو چای و چند پر لیمو
می ریزی در استکان کمر باریک گل رز.![]()
3/3/86
بابل
پاک کن تمام که میشود
یعنی وقت به آخر رسید،
همه جا تاریک شد
کسی از بیرون بیاید اگر
با فانوس،
جز سیاهی یکد ست چیزی نمی بیند
اما می بینمش که در آستانه ی ورودی تاریکخانه ام
ایستاده است.
86/11/3
بابل
َبرف سفید
می خرامد بر سفالینه های سقف شهرم.
قاصدکهای خیال
نشسته بر شمعدانی های ایوان مادرم.
همه جا سکوت سفید یله میدهد.
86/10/15
برفی روز بابل
می سایم دو دستم را به نرمینه- تنت
چون پاندولی ،
میلغزد چشمانت از مردمکم تا
سرخینه آتشین- لبم.
شبیه قنوت میشوی
لبی از تمام شهوتم می مکی ،
من که در سیب ممنوعه ات میرانم
آرام و پر نفس
چروک می کنی خودت را ، آه میکشی بلند
گیلاس دست من پر میشود از سرخی ی شرابی ات
خیس می شویم
یکسر به زیر آب توبه ی خیال ، می رویم
میشوییم آنچه از ما بیرون زده.
86/11/4
بابل. بامداد.
گوساله نعره میزند
وقتی که فرو کنی
در رحمش جنین نارسش را.
( من خواب دیده ام)
گوساله نعره می کشد
هنگام که به هیبت دوستم میماند
وقتی که سر بر میگرداند.
(خواب دیده ام که دورم جنین ها ی نا رس گو ساله خفته اند – مرده اند)
26/12/84
خواب دیده ام گوساله های نارس را که رگهای
کبودشان پیدا بود.
و نعره های خشمانه ی گاوی که نارسی دیگر را
بیرون می اندازد.
وحشت میکنم
جنین نیمه راه نیا مده را هول میدهم به رحم زخمی اش
مرا میبیند
پریشان می شود
پریشانی اش شبیه دوستم هست که دوباره گاو
می شود.
85
هیچ شدم ،می بینی !
تازه ترین صورتی که
از خودم
در آینه دیده ام.
86/10/29
بابل
روده ام خارش می کند.
عارو قم طعم سوسک می دهد.
پرزهای پایشان تمام روح مرا تسخیر می کنند.
سرفه های من پر از شتکهای لهیده ی سوسک می شود.د یگرتوان نشستن در کا فه را ندارم.
نفسم با لا نمی آید.
برای خدا حافظی دستانم را در جیبها ی پا لتو جا می کنم و سرکوچکم را در یقه ی لجنی ی آن
می پیچانم و می روم.
چه باران تندی. و چه فریاد بلندی پشت سرم است.
در میان خطوط ممتد خیابانم و بوق و ماشین پشت سرهم مرا له می کنند.
از تمام شعاع تنم سوسکها
ریز میدوند.
12/10/86
باز نویسی
ساری
افطار می کنی از لبانم
آنگاه که لایه لایه
هرم شرجی
(آن دانه های ماسیده به لب)
بیشتر می شود.
13/5/86
ساری
ته نشین می شوی در من
هزار هزار می شوند
شهد شیرینت
در روزنه های پوستم
چون قطره ای شبنم.
23/5/86
بابل
تشنه تر از آنم
هنگام قاعدگی ابرها
ودرد می کند
زیر دلم.
پر می شود میان ترکهای آن
آب سرخ خیره ماند ن.
آماده ی زایشم
بعد باروری.
1/6/86
بابل-شب
آشوب می شوی
از گلوله ی اتش.
سر می کشند
جوجه های فراوان
از التهاب خاکستر نرمت
آرام
ققنوس.
24/5/86
ساری
بزم سماء باران را بجا می آ ورند
گلدانهای مسا فر التها ب و مه.
گلها در دستان کشیده به آسمان تو
مشت می شوند.
ساری
بر آسمان شب تیغ می کشی
هلالی
ماه کامل می شود
از پارگی توده های ابر.
من دانه های علاقه را
به دها نت می گذارم
لبانت سرخ می شود
از هرم دانه ها.
هدیه می کند
گنجشکا ن چشمت
جیک جیک مستا نه.
کسی چه میداند!
بابل
سکو ت شده ام ،
خوش می گذرد با آن حنجره ای که هدیه ات کردم.
زمزمه کن.
بابل
خوب است فرشته،
که بالهایت
از شقیقه ها
روییده.
18/6/86
ما دستهایمان را
برای باران نیامده
بالاآوردیم
و چقدر برف دیدیم.
۸۶/۶/۲۰
بابل
پیر می شوم
در امتداد این شب طولانی
تکرار توالی ساعتها
هنگا م
که نمی شنوم
صدای تیک تیک انگشتانت را با دکمه های حروف د لت
که
می نگاریش.
گمان میکرد
کسی رد لبش را با خود نخواهد برد
وقتی که می رود.
تمام بزرگراه پر بود از عطر قدمهای تند.
۸۶/۶/۲۱
بابل
من چرخ می شوم
مثل گوشت لخم
در پنکه ا ی سفید.
برای بلعیدن چهار دیوار
اتا قی که تو
در آن نیستی.
۸۶/۶/۲۱
بابل
من درد می کشم
هنگا م
که می زاید یکی از آن رحم- نگاره ها را
مادرم.
۸۶/۶/۲۲
ببین چگونه
رنگ نور
به تن شب میزنم.
۸۶/۷/۱۱
بابل