تبليغاتX
میز 4 گوش
>

درگیرم با خود نداشته ام.

 

(چقدر بی خیالی

 

و نفسی به حجم کوچک شده ی بادکنک واژگانت نمیدهی!

 

مثل سگ بخوان

 

عو عو کن-

 

بی هیچ یادی از کوچک ترین کلمات

 

حتی که خوانده ای.)

 

سیرم

 

پوک شده ام

 

مثل دردی که آرام بخش،دیگر برایش عادت بی اثر شده.

 

 

23/3/87

بابل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:33  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

دستمالهای گریه ام را میخواهم

 

کمی باید

 

سوگواری ی تنم را زمزمه کنم-

 

با آن رگهای شریانی اش.

 

22/3/87

بابل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:24  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

بیاکه وقت پراکندگی برگهاست

 

بیاکه کاغذین دل من

 

طوفانی شد

 

بیا که جوهر انگشت قرمز شد

 

بیا که نوبت بوسه رسانی شد

 

بیاکه وقت اذان بی وقت است

 

نوشتن نامه ای-چه بی تو سخت است

 

میان آسمان مینو یسم نامریی

 

به لای درزهای نور دیدنت سخت است

 

نظم نیست...نثر هم...نمی دانم

18/3/87-بابل

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

کاش تمام کوچه دست می شد

 

تا نمیگذاشت

 

کشیده  شود-صورتتان به دیوار

 

که خرامان خرامان

 

بیافتید به زمین.

 

اما نشد...

 

این شاید یک نذر باشد

17/3/87-بابل

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

دلم که گرفت،جایی برای تنگ شدن نداشت

 

در همه ی روزنه های گرفته ام یک جای تو حضور داشت.

 

تو بودی که میخواندی،

 

دلم راکه به خود گرفتی

 

دیگر سر به راه نشد که نشد.

 

برای دیگر نویسنده ی بارانی که عاشقانه و آرام سفر کردوهیچ کس را خبر نکرد...برای نادر ابراهیمی

 

19/3/87-بابل
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:57  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

1

بیدار شو،

 

میخواهم برویت ببارم.

 

15/3/87

ساری

 

 

2

 

باران نرم

 

دانه دانه زمین را بیدار میکند.

 

ساری

همان تاریخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

بی بهار پاییز میشوم.

 

شاید بی زمستان تمامم کند.

 

13/3/87

بابل
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:13  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

رد پارگی ابرها

 

با یورتمه ی پرنفس آذرخش

 

در آسمان شب.

 

خدا چه بسیار عصبانیست!

 

8/3/87

تهران
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:48  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

دارد آب بدن کوهها آب می شود

 

و چه تابستانی است!

 

8/3/87

 

تهران

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

 

دماوند با آن هاله ی ابر دور سرش

 

چه مقدس میشود گاهی!

 

10/3/87

تهران

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:39  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

دودها چه ناز- باله می رقصند

 

وقت عبور از دریچه ی کبود.

 

شب هم رفته بود

 

ودیگر همه آرام خواب می دیدند.

 

5/3/87

بابل

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:59  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

آتش ذغال و گوشت بره

 

بیشتر در هم می نشینند

 

تا شعله ی گاز.

 

مثل گوشت آدم و آفتاب

 

تا کوره ی آدم سوزی.

 

4/3/87

بابل

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:54  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

َعادت نمی کنم به اختاپوس حلقه شده به دور سینه ام. 

 

نفسی راحت می کشم

 

حتی

 

اگر آوار یاوه بافی کهنسالگان شوم

 

میرویم زیر آوار

 

میرویم.....

 

 

28/2/87-بابل

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:48  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

عمق نگاهت را میخواهم

 

برای زیستنی

 

ماندنی

 

وصبح صورتی را برخواستنی.

 

باولع خنکای زنده ی تنفس

 

چای با طعم پرهای لیمو

 

ولبخندی به روی هم.

 

چقدر خوشمزه میشوی تو!

 

چه چشمان ورم کرده ای دارم من!

 

کشیده میشوند پلکهایم به طرفین شقیقه ها

 

و عق میزنم پلشتی خاطرات را.

 

من

 

دیگر صبح نیستم_شب هم نیستم

 

شاید میان گرگ ومیش این هوا

 

له شده ام_مانا.

 

31/2/87-بابل
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:41  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  |