درگیرم با خود نداشته ام.
(چقدر بی خیالی
و نفسی به حجم کوچک شده ی بادکنک واژگانت نمیدهی!
مثل سگ بخوان
عو عو کن-
بی هیچ یادی از کوچک ترین کلمات
حتی که خوانده ای.)
سیرم
پوک شده ام
مثل دردی که آرام بخش،دیگر برایش عادت بی اثر شده.
23/3/87
دستمالهای گریه ام را میخواهم
کمی باید
سوگواری ی تنم را زمزمه کنم-
با آن رگهای شریانی اش.
22/3/87
بیاکه وقت پراکندگی برگهاست
بیاکه کاغذین دل من
طوفانی شد
بیا که جوهر انگشت قرمز شد
بیا که نوبت بوسه رسانی شد
بیاکه وقت اذان بی وقت است
نوشتن نامه ای-چه بی تو سخت است
میان آسمان مینو یسم نامریی
به لای درزهای نور دیدنت سخت است
نظم نیست...نثر هم...نمی دانم
18/3/87-بابل
کاش تمام کوچه دست می شد
تا نمیگذاشت
کشیده شود-صورتتان به دیوار
که خرامان خرامان
بیافتید به زمین.
اما نشد...
این شاید یک نذر باشد
17/3/87-بابل
دلم که گرفت،جایی برای تنگ شدن نداشت
در همه ی روزنه های گرفته ام یک جای تو حضور داشت.
تو بودی که میخواندی،
دلم راکه به خود گرفتی
دیگر سر به راه نشد که نشد.
برای دیگر نویسنده ی بارانی که عاشقانه و آرام سفر کردوهیچ کس را خبر نکرد...برای نادر ابراهیمی
1
بیدار شو،
میخواهم برویت ببارم.
15/3/87
ساری
2
باران نرم
دانه دانه زمین را بیدار میکند.
ساری
همان تاریخ
بی بهار پاییز میشوم.
شاید بی زمستان تمامم کند.
13/3/87
رد پارگی ابرها
با یورتمه ی پرنفس آذرخش
در آسمان شب.
خدا چه بسیار عصبانیست!
8/3/87
دارد آب بدن کوهها آب می شود
و چه تابستانی است!
8/3/87
تهران
دماوند با آن هاله ی ابر دور سرش
چه مقدس میشود گاهی!
10/3/87
تهران
دودها چه ناز- باله می رقصند
وقت عبور از دریچه ی کبود.
شب هم رفته بود
ودیگر همه آرام خواب می دیدند.
5/3/87
بابل
آتش ذغال و گوشت بره
بیشتر در هم می نشینند
تا شعله ی گاز.
مثل گوشت آدم و آفتاب
تا کوره ی آدم سوزی.
4/3/87
بابل
نفسی راحت می کشم
حتی
اگر آوار یاوه بافی کهنسالگان شوم
میرویم زیر آوار
میرویم.....
28/2/87-بابل
عمق نگاهت را میخواهم
برای زیستنی
ماندنی
وصبح صورتی را برخواستنی.
باولع خنکای زنده ی تنفس
چای با طعم پرهای لیمو
ولبخندی به روی هم.
چقدر خوشمزه میشوی تو!
چه چشمان ورم کرده ای دارم من!
کشیده میشوند پلکهایم به طرفین شقیقه ها
و عق میزنم پلشتی خاطرات را.
من
دیگر صبح نیستم_شب هم نیستم
شاید میان گرگ ومیش این هوا
له شده ام_مانا.