تبليغاتX
میز 4 گوش
>

دیدن یک لحظه از نبودن تمام تصاویر

ودلشوره ی تصویری از تمام نبودن یک لحظه

همه و همه سردر گمی ست

عشقی در کار نیست،حتی چیز ساده ای!

.

.

.

شروع دلشوره از انتظار

تا آمدن

طوری دیگر بودن

رفتن و تنها دلشوره ماندن،باز!

شوریدن از این که،همیشه این طور قرار قرار است باشد؟!

هر چه شور ترش می شود از این همه دلشوره

.

.

.

خیره های نگاه نیاز است و به همین اکتفا نکردن نیازتر

ساده بودن همه چیز از نگاهت

و این گونه نبودن در اطراف تو

انگار ساده از دوربه تمام تو،من

و گره ای در تمام من،تو!

نه این که دور است به مقیاس

اما به لمس هر چه نزدیک هم باشد،نزدیک نیست

.

.

.

ندیدن و به خاموشی کنج رفتن

کندی دلشوره،که کارد بزنی هم ترش نمی شود

پوچ شدن شانس این که همیشه این گونه نشود!

رفتن خیره ها به گوشه ها،به زمین

دورترازهرچه لمس و مقیاس!سر تکان تکان-تلو تلو دادن،سرگیجه را در تمام پخش کردن

نگاه و لبخند به یک سطح

به بی سطح رسیدن،آمدن و رفتن!

تا همیشه همین گونه بودن

لحظه های بی جاذبه و سو سو زدن تصاویر

مه آلود شدن فاصله ی چشمان من و تو

خالی شدن اما تو در آن بودن

و

سر گیجه هوار شدن

پخ پخ خنده های سرد،به تلخی در تمام من زار می زند!

.

.

.

تمام می شود

وقتی

همه این ها را بگویم

و

تو نگویی این طور نیست!

 

(شعری از مهران کیایی عزیز.دوست بابلی ام.)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:58  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

به وقتها

 

چه درختان بر افروخته می شوند.

 

20/4/87.در راه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:17  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

نامه به سیاهی  از یک رنگ پریده ی سفید

 

 

 

برای تو مینویسم

 

برای سجده کردنت به گرسنگی

 

برای قامت بلورین سیاهت

 

که استخوانهایت را نمایان می کند

.

.

.

.

من هم از گرسنگی رنگ پریده ام

 

سفیدم.

 

13/4/87.بابل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:15  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

برف که در منقار شبانه ی تو طلوع کرده بود

 

کبود می شود-

 

کلاغ.

 

9/4/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:33  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

خسته ام

 

تو کیستی؟

 

آبی؟

 

کوهی؟

 

سبزه ای؟

 

زمینی و میان ریزترین حفره ها هم نفس میکشی

 

حتی درهزار توهای لانه ی مورچه ها

 

(سوال کودکی ام از مادربزرگ)

 

سیرم از همه ی دانسته های ندانسته ام

 

بگو که چیستی-کیستی؟!

 

23/6/86.توی راه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:30  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

دلم شعر می خواهد

 

قلبم بی تابه.

 

86.ساری

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:24  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

حالا که باد می برد مرا با خود

 

به طواف چهار فصل

 

سبک ونرم

 

می آیم پر از باران.

 

12/8/86.در راه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:20  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

ترکه ی داغ آذرخش

 

بر تن خرامان ابر

 

اشک باران.

 

2/4/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:17  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

سایه که راه میرود-

 

حلزونی.

 

نمی دانم آفتاب

 

چرا پس میکشد

 

خیر گی اش را؟!

 

28/3/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:3  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

دستمالهای گریه ام را بیاورید

 

بایستی سوگواری تنم را بخوانم-

 

با آن رگهای شریانش.

 

نوشته ی نخست 18/11/86

بازنویسی دویم 22/3/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:0  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

کلمات شره میکنند

 

چون آبستن زنی

 

که جنینش نقصان می شود.

 

در پیله های شکیبایی ام

 

به جستجوی زنی هستم-نشانش بانو-

 

تا نگهبان ویار خون گرفته ی واژه هایم باشد.

 

5/4/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:38  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

من دیگر مغزی ندارم

 

که تو

 

ساندویچش را

 

میخواهی مدام

 

با ولع...

 

2/4/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:31  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

صورتم که

 

به صلیب کشیده شد

 

پدری روحانی

 

به پاس قدر دانی صورتکی برایم آورد

 

و گفت:مسیح نگهبان تو باد

 

صورتم ذل زد به چشمان مادرش

 

مریم.

 

1/4/87.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:29  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  |