دیدن یک لحظه از نبودن تمام تصاویر
ودلشوره ی تصویری از تمام نبودن یک لحظه
همه و همه سردر گمی ست
عشقی در کار نیست،حتی چیز ساده ای!
.
.
.
شروع دلشوره از انتظار
تا آمدن
طوری دیگر بودن
رفتن و تنها دلشوره ماندن،باز!
شوریدن از این که،همیشه این طور قرار قرار است باشد؟!
هر چه شور ترش می شود از این همه دلشوره
.
.
.
خیره های نگاه نیاز است و به همین اکتفا نکردن نیازتر
ساده بودن همه چیز از نگاهت
و این گونه نبودن در اطراف تو
انگار ساده از دوربه تمام تو،من
و گره ای در تمام من،تو!
نه این که دور است به مقیاس
اما به لمس هر چه نزدیک هم باشد،نزدیک نیست
.
.
.
ندیدن و به خاموشی کنج رفتن
کندی دلشوره،که کارد بزنی هم ترش نمی شود
پوچ شدن شانس این که همیشه این گونه نشود!
رفتن خیره ها به گوشه ها،به زمین
دورترازهرچه لمس و مقیاس!سر تکان تکان-تلو تلو دادن،سرگیجه را در تمام پخش کردن
نگاه و لبخند به یک سطح
به بی سطح رسیدن،آمدن و رفتن!
تا همیشه همین گونه بودن
لحظه های بی جاذبه و سو سو زدن تصاویر
مه آلود شدن فاصله ی چشمان من و تو
خالی شدن اما تو در آن بودن
و
سر گیجه هوار شدن
پخ پخ خنده های سرد،به تلخی در تمام من زار می زند!
.
.
.
تمام می شود
وقتی
همه این ها را بگویم
و
تو نگویی این طور نیست!
(شعری از مهران کیایی عزیز.دوست بابلی ام.)
به وقتها
چه درختان بر افروخته می شوند.
20/4/87.در راه
نامه به سیاهی از یک رنگ پریده ی سفید
برای تو مینویسم
برای سجده کردنت به گرسنگی
برای قامت بلورین سیاهت
که استخوانهایت را نمایان می کند
.
.
.
.
من هم از گرسنگی رنگ پریده ام
سفیدم.
13/4/87.بابل
برف که در منقار شبانه ی تو طلوع کرده بود
کبود می شود-
کلاغ.
9/4/87.بابل
خسته ام
تو کیستی؟
آبی؟
کوهی؟
سبزه ای؟
زمینی و میان ریزترین حفره ها هم نفس میکشی
حتی درهزار توهای لانه ی مورچه ها
(سوال کودکی ام از مادربزرگ)
سیرم از همه ی دانسته های ندانسته ام
بگو که چیستی-کیستی؟!
23/6/86.توی راه
دلم شعر می خواهد
قلبم بی تابه.
86.ساری
حالا که باد می برد مرا با خود
به طواف چهار فصل
سبک ونرم
می آیم پر از باران.
12/8/86.در راه
ترکه ی داغ آذرخش
بر تن خرامان ابر
اشک باران.
2/4/87.بابل
سایه که راه میرود-
حلزونی.
نمی دانم آفتاب
چرا پس میکشد
خیر گی اش را؟!
28/3/87.بابل
دستمالهای گریه ام را بیاورید
بایستی سوگواری تنم را بخوانم-
با آن رگهای شریانش.
نوشته ی نخست 18/11/86
بازنویسی دویم 22/3/87.بابل
کلمات شره میکنند
چون آبستن زنی
که جنینش نقصان می شود.
در پیله های شکیبایی ام
به جستجوی زنی هستم-نشانش بانو-
تا نگهبان ویار خون گرفته ی واژه هایم باشد.
5/4/87.بابل
من دیگر مغزی ندارم
که تو
ساندویچش را
میخواهی مدام
با ولع...
2/4/87.بابل
صورتم که
به صلیب کشیده شد
پدری روحانی
به پاس قدر دانی صورتکی برایم آورد
و گفت:مسیح نگهبان تو باد
صورتم ذل زد به چشمان مادرش
مریم.
1/4/87.بابل