تبليغاتX
میز 4 گوش
>

گهواره ام

 

چه مرا بی تاب و خسته می کند!

 

هیچ دستی از لالایی لالایی خود خواب نمی کند مرا

 

بیدارم

 

چون گردویی افتاده از درخت آنسوی گهواره

 

قل میخورم

 

تند

 

بی ایستادنی.

 

نگاه در من می پیچد

 

تهوع

 

مشامم را پر میکند-کدر.

 

تمام راه ردی از بهم خوردگی دلم مانده.

 

23/5/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:36  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

 

جهان در پناه بی پناهییش

 

متلاشی خواهد شد.

 

اینطور فکر میکنم!

 

تو چی؟بگو لطفا.

بابل

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:30  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

جهان به طمع کدام نشانه اینگونه پابرجاست؟

بابلَ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:27  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

نثری هستم بر تن دریا

سطر سطرم را در می نوردد موج

با طوفانهایش.

19/5/87.بابل

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:33  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

خدا

 

تکه تکه می شود

 

گلوله هایی سبک می لمد بر زمین

 

روزنه های خاک را که مکید

 

همه جا پوشیده از سفیدی خواهد شد.

14/5/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:51  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

منم.

 

و تو نوری هستی که شاید ندانی

 

اعتبار سایه ام-

 

خورشید.

14/5/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:47  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

گلهای شمعدانی

 

اژدرهای آویزان-

 

از ایوان چوبی کشیده به توده ی ابرها

 

مادر همه ی بودن من است.

 

13/5/87.ساری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:55  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

این عکس سالهای بی اشتهایی من است.

 

امروز گرسنه ام

 

چنان که دیگر از چهره ام چیزی نمانده.

 

13/5/87.ساری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:52  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

روزهای گل و گشادی شده این تابستان

 

مدام کش می آید

 

شاید تقصیر آفتاب باشد.

 

بابل.۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:49  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

وقتی صدایت مرا دور میزند

 

من در حال خیرگی به ماه هستم.

 

آسمان هم به چشمانم زل میزند.

 

5/5/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:4  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

رنگ پوستت-باورنکردنی

 

با آن بلندای قامت و کرشمه های بی پایانت.

 

چرا ایمان نیاورم تو را- خیابان صاف ودرخشنده-

 

با ریگهای ماسیده در تنت؟!

 

30/4/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:0  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

در گرما گرم سردی ی زمستانم

 

به بودنت فکر میکنم.

 

30/4/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:56  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

دریا

 

آن دامن بلند و بزرگت

 

چه اندازه موجها دارد-سفید

 

در میان بادها

 

طوفان و شاید نسیم!

 

30/4/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:54  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

صبح دیشب بهار

 

زمستانی طوفانی شد

 

حجمی از یخ

 

تمام مرا پوشاند- یکسره وسخت

 

چون تابوتی از یخ.

 

28/4/87.بابل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

........قرار بود طوری از کنار زندگی بگذری

 

 که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار

 

(که لرزاندی ورفتی)

 

از شب که گذشتیم(گذشتی و به صبح دلخواهت رسیدی)

 

حرفی بزن

 

کلامی نوش لیموی گس.........

 

(برای خسرو شکیبایی عزیز که رفتنش مرا سوزاند همچون اکبر رادی مهربان)

 

(با استفاده از شعر سید علی صالحی)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  |