تبليغاتX
میز 4 گوش
>

و تو

 

که تولدت جشن دور میزیست باخنده،بانو

 

میدانم که به اندازه ی بر باد دادن آن فشفشه های کیک میز چهار گوشت

 

زندگی نکرده ای.

 

چه تولدی!

 

چه جشنی!؟

 

همینقدر که کافه را بجای خانه

 

می نشینی

 

گمان می برم که شادی میلادت همین نشستنها نباشد

 

بلند شو به احترام که نه

 

به خاطربرافروختگی ی شمعهای بدنیا رسیدنت.

 

تهران.کافه تمدن سعید.برای آن دختری که نمیشناسد مرا و من او را.5/6/87

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:49  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

بادها بوی معشوقه های مرا می گیرند بخود

وقتی که عاشقند.

20/6/87.بابل

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:39  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

کلمات را ذهنم خمیر میکند

مچاله.

مثل کتابخانه ای که ورق کتابهایش سالهاست بهم چسبیده اند.

چیزی به یاد نمی آورم

هیچ چیز...

۲/۶/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

درختها بر افراشته تر از پرچمند

۶/۶/۸۷.تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:36  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

 

حتی از پشت گوشی هم 

طعم دروغت را می چشم

۸/۶/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:35  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  |