و تو
که تولدت جشن دور میزیست باخنده،بانو
میدانم که به اندازه ی بر باد دادن آن فشفشه های کیک میز چهار گوشت
زندگی نکرده ای.
چه تولدی!
چه جشنی!؟
همینقدر که کافه را بجای خانه
می نشینی
گمان می برم که شادی میلادت همین نشستنها نباشد
بلند شو به احترام که نه
به خاطربرافروختگی ی شمعهای بدنیا رسیدنت.
تهران.کافه تمدن سعید.برای آن دختری که نمیشناسد مرا و من او را.5/6/87
بادها بوی معشوقه های مرا می گیرند بخود
وقتی که عاشقند.
20/6/87.بابل
کلمات را ذهنم خمیر میکند
مچاله.
مثل کتابخانه ای که ورق کتابهایش سالهاست بهم چسبیده اند.
چیزی به یاد نمی آورم
هیچ چیز...
۲/۶/۸۷.بابل
درختها بر افراشته تر از پرچمند
۶/۶/۸۷.تهران
حتی از پشت گوشی هم
طعم دروغت را می چشم
۸/۶/۸۷.بابل