حسین شیردل در جواب شعرم این شعر زیبا رو گفت و منو شوکه کرد.خیلی خوشم اومد و دلم نیومد که شما ها اینو نخونید....
(کدوم شعر؟.....
بگرد پیداش می کنی.)
مه
که تمام اتوبان را
پر می کرد نرم نرم ـ
چون توده های دود- اما سفید،
در راه بودم من.
و دانه دانه
خورشیدهای ایستاده به تیر را
میگذرانم
ودیگر غروب
کامل می شود.
هرچه غلیظ تر به راهم ادامه میدهم
وپشت سر
جاده گم می شود.
رو بر میگردانم
چیزی شبیه شب محکم به شیشه می خورد
که می ایستم.
نفس نفس نفس نفس نفس نفس ....
19/7/87
بابل.پاییز ماه.
(من دراین خانه به گمنامی نمنک علف نزدیکم)
...برای سهراب سپهری.
سلام
به تو که میگویی
بدت می آید از من.
اینرا هرماه با گریه والتهابی از شدت بی اشتیاقی می گویی.
بگذار پاییزم را عاشقانه بافصل بگذرانم
حالا بعد تصمیمی تازه می گیریم
چیزی شبیه نبودن
و برای همیشه ندیدن.
خوبه؟
۱۲/۷/۸۷.بابل
چه فضول و بی رحم میشود طوفان
چندان که بالا پوش رنگ و رو رفته ی درختان را پاره کرد
و رفت.
خودش میگفت
(نمی دانم!)
می خواهد
لباس نوبرانه ی زمستان را
نیامده ببیند به شیارهای تنشان.
۸/۷/۸۷.بابل.ابتدای پاییز ماه.
از آن روزهای شیرین
تنها تاولی بجا مانده.
حالا که چند ماهی میگذرد
شکل بیضی پوست خشکش را
آرام
بی شکل می کنم...
دیگر خاطره ای نمانده
می خواهم بخوابم
قصه ات را تمام کن
شهرزاد.
۵/۶/۸۷.بابل
جهان
مات فریاد اسرافیل میشود
چندان که بلرزد به خود
وتکه تکه شود.
دیگر هیچ باقی نمی ماند
حتی یک دانه ارزن
چه رسد به کتابهایی که سرمست چاپشان هستی.
چه بر سر کتاب مقدسمان می آید؟
23/3/86.بابل