خوبم نه؟/ شاید بد نباشم
اکنون که که شیش سال مانده تا چهل سالگی ام،هیچ چیز نمی دانم.چیزی از خوانده
های خودم تا اکنونی دارم مینویسم به یاد ندارم.همه چیزم بهم خورده است.گاهی را
برای خودم تمام شده می بینم.
به گمانم کاسه ی ذهنم تمام چیزها را به گه تبدیل کرد،مثل سطل آشغال
پلاستیکی.از این همه بالیدن چیزی نمانده جز شاشیدن.چیزی مرا به وجد نمی
آورد.ونمی دانم برای چی و کی بنویسم.اصلا چرا بنویسم.جدی می گویم.نمی
خواهم ادای روشنفکرهای ته خط رسیده را در بیاورم.راستش اصلا روشنفکر
نیستم وبر خلاف فامیلی با اصالتی که دارم اصلا اوی نیستم که منو صدام می کنن.
حالا شما اگر میتونید و سپس جرات دارید راهنمایی ام کنیدوباز هم اگر رویتان
میشود راهکار ی بدهید.
من اکنون جوانی با ذهن چروک وجسمی باسمه ای بدون چروک نیستم؟!(البته
صاف ونه صیقلی!!!!!!)
29/7/87.بابل
طعم دروغت را می چشم
۸/۶/۸۷.بابل
پاییز لبت
در آخرین ذهن انبوه یادهایم
میماندـامانت
تا اگر دیدمت
مزه ی غم غربت را دورادور
چشمک بارانت کنم.
حالا عصایم را تکه تکه جمع می کنم
زیر باران کسی دستم را میگیرد برای آن طرف خیابان.
۱۹/۸/۸۷.بابل
آیا چراغی در دستت بود که نفر گو یا به انتظار
از چهار سال و سه ماه پیش تا اکنون
از پنجره ی بازش به کوچه ی شبیه خوشبخت نوزدهم بنگرد؟
۱۹/۸/۸۷.ساری
برای خانم سحر.
شراب هفت ساله ی چشمانت
به صدا می کشاند تو را
در حنجره ی مسلولم
همه وقت.
17/8/87بابل
باور ندارمت
چون فاحشه ای سر در گم
لق لقه می کنم تولد زمستان را در دهان مست
چون شراب.
۱۶/۸/۸۷.بابل
شاید آخرین نامه ام به زمستانی که در راه است
۱۳/۸/۸۷.ساری
اکنون که صبح پاییزیست
عصر آن را
بی تاب،منتظرت میمانم-
با همان بوی عطر همیشگی ات و...
1/8/87.بابل
برای آرامش ستون فقرات ذهنم
دارم نرمش میکنم
بوف کور
بوف کور
بوف کور
و بعد
طاعون
طاعون
طاعون
ودیگر
در انتظار گودو
گودو
گود
گو
گ
.
.
.
.
30/7/87.بابل
پاییز
پیانو
و رگه هایی از گذشته!
اینها همه حاصل-
شاید پاییز رقت بار یک زندگی باشد!
نمی دانم
بگوکه در چه فکری هستی؟!
30/7/87.بابل
خوبم نه؟/ شاید بد نباشم
اکنون که که شیش سال مانده تا چهل سالگی ام،هیچ چیز نمی دانم.چیزی از خوانده
های خودم تا اکنونی دارم مینویسم به یاد ندارم.همه چیزم بهم خورده است.گاهی را
برای خودم تمام شده می بینم.
به گمانم کاسه ی ذهنم تمام چیزها را به گه تبدیل کرد،مثل سطل آشغال
پلاستیکی.از این همه بالیدن چیزی نمانده جز شاشیدن.چیزی مرا به وجد نمی
آورد.ونمی دانم برای چی و کی بنویسم.اصلا چرا بنویسم.جدی می گویم.نمی
خواهم ادای روشنفکرهای ته خط رسیده را در بیاورم.راستش اصلا روشنفکر
نیستم وبر خلاف فامیلی با اصالتی که دارم اصلا اوی نیستم که منو صدام می کنن.
حالا شما اگر میتونید و سپس جرات دارید راهنمایی ام کنیدوباز هم اگر رویتان
میشود راهکار ی بدهید.
من اکنون جوانی با ذهن چروک وجسمی باسمه ای بدون چروک نیستم؟!(البته
صاف ونه صیقلی!!!!!!)
29/7/87.بابل
چه شوری دارد- مادر
وقتی که دندانهای نیش کودک ناخنک می کشند-
به لثه های متورمش
تا بیرون بزنند.
26/7/87.بابل
من که محتاج توام
گیرم که نبض خنده ام دیگر نزند
تو بایستی
بی خیالم شوی؟!
25/7/87.ساری
ترک کردنم راحت است
تکلیف این همه خاطرات چی؟!
.
.
.
25/7/87.ساری