تبليغاتX
میز 4 گوش
>
با تولدم چقدر دنیا دچار تحول شد که میخواهم آن را به جشن بنشینم!

.

.

.

۲۹/۹/۸۷.ساری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:55  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

بهار چشمانت

رسوب زمستانی تنم را آب میکند.

۲۵/۹/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:16  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

کافیست یک چهارم شیرینی تولدت را

به طوفان بدهی

تا دیگر لج نکند

که هی موهایت را در آسمان بتاباند.

۲۱/۹/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:47  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

...و شب چه بی اندازه

سترگ میشود

گاهی ـ بی ستاره اما پر برف!

بی حتی چوب آتشیست

زمستان این سال.

بی تاب

بی اندازه.

بی قرار

برای دهان لالایی خوان

کودکان بی خواب

از سر سرما

سوز

و سوت شکمهای خالی.

زمستانیست بی بهار

شاید

این سال.

بی جیک جیک

بی لانه

بی پرستو.

بهار عروس بخواب رفته ی دیویست سرد

گلوله ای بلورین به دورش گرفته اند

چون گوی رنگین افسانه های خواب کودکان

بی مهتاب

بی ستاره

اما پر برف در زمستان این سال.

کودک سرد

میلرزد آرام

تا خوابش بیاید

با مادری نمور

و پستانهایی چون ناقوس بی زنگ

رگ زده از پیری سرد

بی شیر.

صبح نیامده

هر دو از پی فروغ روشنی خاکستر ابری

لحاف کرده اند غبار و خاک

بر تن خشک خود.

دیگر بر رف کومه چراغی نمی سوزد.

زمستانیست این سال

بی نگاه

بی هیچ...

۱۲/۹/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:54  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

و ما برای ماندن

چقدر جیغ میکشیم.

.

.

.

تنها درختان میدانند که افتادن یک برگ

کم شدن برکتیست

از این جهان.

۱۳/۹/۸۷.بابل

یادبود:اکبر رادی ـ نادر ابراهیمی ـ خسرو شکیبایی ـ احمد آقالو.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:49  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

در خاکستری آسمان

انبوه دودها

تارترین چشمدیدها

چه خوش پیداست

پاییز برگها

خمیازه ی درختهای بلند

وبادی تند.

۶/۹/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:44  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

باران آمد

در را باز کن

تا نخستین بار با کلمه ی" مانا"

تمام دندانهای ریز نقره ای اش هم با لبانش بخند ند.

باران با باد می آید

در را باز کن که بادـ

 مهمانی که تمام مرا بخود می گیرد

وبه صرافت پایندگی

از پی روفتن

وسپس

شستن از غسل خوش گاه باران

دوباره دور میزند حاشیه های مرا

می پیچد چنانکه ذهر کودکی ام را

بپاشم بیرون

چون فوران خون.

در را باز کن

که باران آمد

تا دوباره مرا بیدار باشد تا صبح

برای ذائقه ی بلورینش

نطفه ای از برف و باد را بیامیزم.

در را باز کن

در را باز کن که باران سرد و سفید می آید.

۱۱/۹/۸۷.بابل  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:36  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

پاییز

 پیانو

 و رگه هایی از گذشته!

 اینها همه حاصل-

 شاید پاییز رقت بار یک زندگی باشد!

 نمی دانم

 بگوکه در چه فکری هستی؟!

 30/7/87.بابل

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:51  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

من اینجا بس دلم تنگ است...۷/۹/۸۷.ساری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:5  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:9  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:57  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:55  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

Click to view full size image
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:53  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

سخت است برایم

که همه را ببینم

وتو راهم.

همه را بشناسم و تو را نه.

۲۷/۱/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:30  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

لبانت

هم قند دارند و

هم

خون.

۴/۹/۸۷.بابل

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:38  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  | 

برای هنرمند توانا وسخت کوش وبه یادماندنی:

احمد آقالو ی عزیز

 

 

 

امشب.درساعت نمیدانم کی.

بابل.۳/۹/۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:36  توسط مهدی روشن ضمیر طبری  |