حیوان شعور ندارد
میگویند.
اما میدانم که وقتها را خوب می فهمد.
خواهش می کنم
کاری کن که بتوانم وقتها را بشنوم.
راهی نشانم بدهی
فکر میکنم بهتر است
باقی اش با من.
یا بگو
آفتاب راکه برای همه می تابانی
تکلیفش با من چیست
که طلوع را نیامده غروب میبینم؟
چه خود خواهانه
احساس را دریغ کردم
از حیوان!
و چه سخت شب را لفافه پیچ مغزشان دیدم!
فریاد بهتر از کلام است
حتا اگر ماغ کشیدن
و یا خرناسه و غرش باشد.
برای بهار نارنج نازنین
بابل.۲۹/۱۲/۸۷
1:20دقیقه بامداد
بیشتر به حیات خانه ی پدری ام بر میگردم
به سهراب خوانی
فروغ بخصوص
شاملو که دیگر نگو
و
عاشق بودن مهسابرای پرتقال
وجد کم نظیر مادرم مولود
خواهرانم با موجی از دایره دامن
برادران ساکت و معصومم
و پدر که غروب روزهای همیشه کلید به در میزد
خسته از اداره.
عجب دفتری شد روحم
از روزهای آرام دور!
حیات ذهنم کوچک است
حیاط خانه هم
آنگونه که تصورش را کردید نیست
نقلی با درخت آلوچه که پدر بزرگم آن را کاشت .
ـ بی بی هم آن روز در کاشتن کمک پدر بزرگ بود
اما چیز دیگری میکاشت
غمی بزرگ و طولانی.
۸۷/۱۲/۱۹.بابل(دلم که میگیرد اینطور مینویسم.خرده نگیرید)
شکوفه هایش آمدند
تو کجای آمدن-
جاده ی ترنه آلودی؟
۸۷/۱۲/۱۱.در هموار مه جاده.شب.
*ترنه:مه آلود
۱.
مه
چون تن کشی مات
سفید
اما خنک-با دانه های معلق
روی تیر چراغها
باغها
و جاده های یکسر دراز و ناپدید
خمار-در ابتدای نیمه شب
پهن میکند خود را.
۸۷/۱۱/۲۷.بابل
۲.
شکاف از قلب رسوبی ات
بیرون ریزد به چرک نشسته خونت را
تیر جنون بهمن.
روزنه ای به آبی آسمان
دیدگانت عطر آگین
زاسفند هر سال.
۸۰/۱۱/۳۰.بابل