ببخشید!
خواستم بگم
خوبانت را که میبری
به سرگردانی من فکر میکنی؟
.
.
.
خوش به حال اون که بهار را فهمید و رفت.
۸۸/۲/۲۷.بابل
...و چقدر
بی ستاره می شود شب ایستادن
در ایوان بلند خانه ام تا صبح ناگهانی-
تا وقت بی حجاب دمیده شدن افق
وقت یاد
تا وقت نور-
نوشیدن طلوع خواب.
انگور میشود شاید نگین چشمهایم
در خوشه های زرد پلک صبح
برای شرابی سرخ تر از باران ظهر
در کویری بی رنگتر.
.
.
.
وقت رسیدن دانه های زیر پای من
رسیده است.
باید بخوابم-
یا آتشی بگیرم برای سیگار تشنگی،
قهوه ای تلخ،
شعری شاید...
۸۸/۲/۲۴.بابل
میانبر که میکشد بخوابم ـ ماه
ستاره میشوم با رد خطوط ـ به تن آسمان ناگهان.
تابیده میشوم در تن جا مانده ی زمین
چون همخوابگی آدمها.
حبابهای دریا میزایند
ماه ها
ستاره ها
موجها
و...
۸۸/۲/۱۳.بابل
دیر می آیی
کم می مانی
و بی نگاه به پشت سرت میروی ـ بهار.
می مکم تو را ـ
این بی رحمی
تمام من است.
۸۸/۲/۱۳.ساری
مرا مات می کند.
رویا
چرا همیشه آنقدر پیر می شوی؟!
۸۸/۲/۳
بابل