ایران محترم صبور باش.
.
.
.
۸۸/۳/۲۴.بابل
تا بنا گوش
شکافی واضح ـ
عمیق
می گیرد تمام صورتم را.
باران که می بارم
به زمزمه ی بی وقت کلاغها
در بهار میر سم.
پاییز را مانده هنوز و
در گیر و دار چه کنم ـ
هستم.
۹/۳/۸۸.ساری
تقدیم به کسی که میخواهد برایم قصه ی پری دریایی را بجای غصه ی ماهی سیاه کوچولو تعریف کند.
مرگ من شگفت زده با تولدم که
متولد شدسهمی برای ناپدیدیم نداشت.
جایز نبود دیگر نبودنم
وقتی که مرا خواست.
سرودن آغاز کردم
مرگ بیچاره ی من
گوشه ای را برایم میز شد
تا در بودن سهمگینم کمک کند.
من و مرگ با هم میمانیم
حتی اگر نباشیم برای دست روی هم گذاشتن
کاغذ را محکم گرفتن
و نوشتن بر روی هم.
در راه بابل –ساری
۸۸/۳/۳