بیداری به زمان جیرجیرکها
و موجهای دور و نزدیک صداها
بیداری به وقت وزیدن درختها
بادهای نرم تابستان – ظهر
آسمانی نه یکدست آبی.
به وقت نور
انگور
چشمه ای خنک
رود
چاه.
بیداری به وقت تمام فصلها-
خدا.
۸۸/۴/۸.بابل
پاشیده به روی شانه هایت
پیداست که صبح شد ـ رفیق.
میدان مجسمه را پشت سر میگذاریم.
تمام تبریزی های راه
نور می ریزند.
و از نارنجهایی که با خود نقش بهار هایشان را می آوردند
حیرت زده تر می شویم.
پرندگان و آسمان را می توان دید
بدون دود و آتش و ابر
شتاب و دلهره
و التهاب کشیده شدن به زمین
زخم و دویدن
فرو خوردن لقمه های تازه اما رنده شده ی حروف
و ترسی از سهم سگان شکاری شدن.
می توان دید.
می توان...
۸۸/۴/۹.بابل
پاشیده های مغزم را
گره می زنم
با طنابی
و چشمانم را با قاب سیاه عینکی بزرگ
باز میگذارم و
نمی ایستم.
اینک فریادها را میشنوم
با چشمانی دلهره
بی تکان لبها
و خفقان تیز نگاه مرد عابر
برای سکوتی بی پایان.
می دانم (تنها طوفان است که کودکانی نا همگون می زاید)*
و غفلت را چیزی جز همسازی نیست.
۸۸/۳/۲۹.بابل
*شاملو.احمد