پاشیده های مغزم را
گره می زنم
با طنابی
و چشمانم را با قاب سیاه عینکی بزرگ
باز میگذارم و
نمی ایستم.
اینک فریادها را میشنوم
با چشمانی دلهره
بی تکان لبها
و خفقان تیز نگاه مرد عابر
برای سکوتی بی پایان.
می دانم (تنها طوفان است که کودکانی نا همگون می زاید)*
و غفلت را چیزی جز همسازی نیست.
۸۸/۳/۲۹.بابل
*شاملو.احمد