پاشیده به روی شانه هایت
پیداست که صبح شد ـ رفیق.
میدان مجسمه را پشت سر میگذاریم.
تمام تبریزی های راه
نور می ریزند.
و از نارنجهایی که با خود نقش بهار هایشان را می آوردند
حیرت زده تر می شویم.
پرندگان و آسمان را می توان دید
بدون دود و آتش و ابر
شتاب و دلهره
و التهاب کشیده شدن به زمین
زخم و دویدن
فرو خوردن لقمه های تازه اما رنده شده ی حروف
و ترسی از سهم سگان شکاری شدن.
می توان دید.
می توان...
۸۸/۴/۹.بابل